Photo: ‎صورت کوچک من اندازه کتک نیست
سیلی نزن حرامی ! فرات که فدک نیست
اگرعمو نمی رفت ، این خیمه ها نمی سوخت
نامحرم وحرم ماند ، محارم وکمک نیست
سر بریده از تن کافی است تا بمیرم
نخند ! زخم من را نیاز به نمک نیست
آنقدر چوب خورده لب های خشک بابا
گفتم به عمه دیگر آنها ترک ترک نیست
....‎

اسب روی پاهایش بند نبود. روی پاهایش بلند میشد و شیهه می کشید. همه از خیمه ها بیرون آمده بودند. امام افسار اسب را می کشید تا ((ذوالجناح)) آرام بگیرد، ولی اسب سرش را تکان تکان  می داد و می خواست پرواز کند. سکینه از پشت زن هایی که دور امام واسبش را گرفته بودند، بیرون آمد و خودشرا به پای امام رساند.پای پدر را بغل کرد و بوسید.سپس در حالی که صدایش را به گریه بلند کرده بود،برگشت ورقیه را صدا کرد:
-کجایی رقیه ؟بیا نگذاریم بابا برود!

دختر کوچکی جلو آمد. بی حال و ناتوان بود. آرام آرام قدم برداشت و خودش را به اسب امام رساند. وقتی رسید، دستش را روی ابروهایش گذاشت  و به بالا نگاه کرد. نور خورشید نیم روز، چشمانش را آزار داد. با این حال، چشمان پدرش را دید که مثل ابرهای بهاری اشک می ریزد. دخترک بغض کرد.
-بابا می خواهم بینمت ...

گریه امانش نداد. ذوالجناح هنوز بی تابی میکرد.امام اسب را آرام کرد و از اسب پایین آمد. رقیه را روی دست هایش بلند کردو در آغوش گرفت. دخترک با گریه گفت: (( بابا، تشنگی جگرم راسوزاند است!))

با صدای هق هق امام، صدای گریه همه بلند شد. امام  دوباره سر رقیه را به سینه اش فشرد. او را به سایه خیمه ها برد.
- همین جا بنشین تا بروم برایت آب بیاورم ...

امام وقتی خواست به طرف اسب برود، همه دور امام جمع شدند. همه گریستند و هرکس یک چیزی می گفت. رقیه از سایه خیمه گاه بلند شده بود و دنبال پدر می دوید.

-  بابا آب نی خواهم نرو ... ما راتنها نگذار...

.....

 همه بچه را یک جاگرد آورده بودند. همه ترسیده و وحشت زده بودند. مرد، بچه ها را به عمر سعد نشان داد و گفت :(( اینها 23 نفر کودک هستند که داند از تشنگی هلاک می شوند!))

عمر سعد دستور داد آب بیاورند. سقا ها فوری از راه رسیدند. مرد، کودکان را به صف کرد و گفت :(( اگر آب میخ واهید باید آرام باشید و عجله نکنید.))

رقیه آخر از همه ایستاده بود. حال خوشی نداشت. از بس گریه  و ناله کرده بود که نایی برایش نمانده بود. سقا وقتی  به لو رسید و کاسه آب را دستش داد. کاسه را گرفت و دوید. رو به سوی قتلگاه کرده بود و می دوید. مرد دنبالش دوید و او را گرفت.

- کجا می روی دختر؟
رقیه برگشت، نفس نفس می زد.
- مگر پدرم را ندیدی تشنه بود؟ میخواهم این آب را برای او  ببرم.
شک در چشمان مرد حلقه بست. دل سنگش نرم شد. جلوی دخترک زانو زد و با مهربانی گفت:(( آب را خودت بخور، پدرت را گشتند ...))
گریه امانش نداد. رقیه نیز گریست و با گریه گفت:(( پس من هم آب نمی خورم ...))