روزﮮ مـﮯ رسُد کـﮧ دِلَتــ برآﮮ هیچ کَس؛

بـﮧ اَندآزه ﮮ مَـטּ تَنگــ نَـפֿوآهَد شُد

برآی
نِگآه کَردَنمـــ

כֿـَندیدنمـــ

اَذیتـــ کردَنمــــ

برآی تَمآم لَحظآتـﮯ کـﮧ دَر کـ ـنارَم دآشتی

روزﮮ خوآهد رسید کـﮧ در حَسرَت
تِکرآر دوبآره مَـטּ خوآهـﮯ بود

می دآنم روزﮮ کـﮧ نبآشَم "هیچکَس تکرآر مـטּ نخوآهد شُد"

 

 

 

من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام،

چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد.

 

 

 





من همین امـــروز بود که رفتم …

رفتم و روی همان نیمکت نشستم …

گل سپیـــدی روی آن گذاشتم و مثل همیشه زیر لب گفتم :

هرجا که هستی تولدت مبارک !






گاهــی اوقات بـــی قانونی ؛

عجیب بیداد می کند در عاشقـــی ….

یکی دور می زند …

امــا ….

دیگری جــریمه میشــود و تـــاوان میپردازد

 





وقتی می گویم دیگر ســراغم نیــا


فکر نکن که فراموشت کردم ،

یا دیگر دوستت ندارم…

 نــــــــــــه…


من فقط فهمیدم وقتی دلت با من نیست،

بودنت مشکلی را حل نمی کند…